شب یلدا مبارک...

اولین شب یلدا با ساینا جون

مثلا رفته بودیم مهمونی شب یلدا، از اول تا آخرش من خواب بودم... واسه همین نشد عکس درست حسابی ازم بندازن... اه کاش بیدار میموندم...  

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

با عمه جون تو آشپزخونه خونه پدر شوهر عمه...  

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

اینم لالایی من تو شب یلدا تو اتاق خونه پدر شوهر عمه جون (کنار کرسی)

Image and video hosting by TinyPic  

Image and video hosting by TinyPic

قبل از رفتن به مراسم شب یلدا

Image and video hosting by TinyPic

 

Image and video hosting by TinyPic

آیدا  کوچولو ، دختر خواهر شوهر عمه جون...

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

اینجام تو بغل زن عموی باباجونم هستم.

 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

 Image and video hosting by TinyPic

  

 

[ یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]

دوستت داریم نازنازی

  

Image and video hosting by TinyPic

 

   

Image and video hosting by TinyPic

   

 

[ جمعه ٢٩ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]

شیطون خطرناک

سلام ساینا جونی که الان بیداری و داری شیطونی میکنی و در عین حال سرگرم گوش

دادن به آهنگای شکوفه هایی...   امروز یکی از شیرینترین روزایی بود که با هم سپری

کردیم... من حالم بهتر شده و شما هم در صحت کامل... کلی با رورکت امروز خونه رو

متر کردی. یکی دوبار که حواسم به شما نبود یه دفعه غیب میشدی که پشت در و تخت

و یکبارم نزدیک یخچال تو آشپزخونه روئیت شدی...   عزیزم از این کارای خطرناک نکن.باز

خدارو شکر یخچالمون از این لحاظا ایمنه و پشتش محافظ داره...و به هیچ سیم میمی یا

لوله موله ای دسترسی وجود نداره... با این حال بازم میترسم که تنها تو آشپزخونه

باشی... عزیزم کلی جیغ جیغ میکنی و میخندی که ما رو هم خوشحال میکنه این

کارات... امروز بیشتر وقتم رو با کامپیوتر گذروندم همشم به خاطر شما گل خوشگلمه...

داشتم عکسا فیلما وکلیپای مربوط به شما رو بر اساس تاریخ دسته بندی میکردم که

مشخص شه چه عکس و فیلمی مال چه روز و ماهیه... کلی هم تو اینترنت واست افکت

جدید search کردم و save کردم... الانم که داری نق میزنی که بیام سراغت و شیر

بخوری... نوش  

جانت... فعلا بوس بای...  

Image and video hosting by TinyPic

[ دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]

مراسم واکسن زدن

                         اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.zibasazi.bahar-20.com اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.zibasazi.bahar-20.com اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.zibasazi.bahar-20.com اسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگلیسی بنویسید        بهاربیست       www.zibasazi.bahar-20.com

دیشب همه خونمون بودن عموها با خانماشون عمه و شوهرش و مامان و بابا بزرگ...

منم تو روروک واسه خودم سرگرم بودم گاهی هم نق پسر عمه و دختر عمو میومدن

باهام بازی میکردن...  اونشب قرار بود که دور دوم واکسنای آنفولانزا که توسط بابا جونم

تهیه شده بود رو همه منهای من نوش جان کنن. خلاصه بعد از صرف میوه و شیرینی و

چایی توسط مهمونای محترم عمو مهدی که پرستار بودن شروع کردن به تزریق واکسن 

اونشب طبق معمول عارف پسر عمه ۵ ساله ام که واسه زدن واکسن ١ ماه پیشم اذیت

میکرد و میترسید اینبار اصلا زیر بار نرفت و به همون ١ دونه ای که قبلا تزریق کرده بود

بسنده کرد... هرچند در کل ظاهرا دور دوم واسه محکم کاری بوده و ضرورتی نداشته

کلی اونشب خنده دار بود قیافه همه...زبان هرچند که منم دیروز ٢ تا از واکسنای ۶

ماهگی و قطره فلج اطفال رو نوش جان کردم... و  قیافه منم دیدنی تر از بقیه بود

گریه ببینین قیافمو... 

Image and video hosting by TinyPic

 

[ دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]

6 ماهه شدنت مبارک عزیزمممممممم:-×

سلام دوستای گلم... امروز من ۶ ماهه شدم صبح با دختر عمه باباجونم رفتیم

مرکزبهداشت تا هم مراقبت پزشکی دو ماهانم رو انجام بدم هم ٢ تا واکسن و

قطره فلج اطفال نوش جان کنم. من که همیشه موقع واکسنایی که تا حالا

نوش کرده بودم صبوربودم اینبار ۵  ۶ دقیقه ای گریه میکردم خیلی زود رفتیم

خونه خاله ملیح جون همونجامامان و خاله صبحانه خوردن و منم که دیگه آروم

شده بودم به سفره و تلفن و هر چیزی که دم دستم بود گیر می دادم... خاله

ملیح (دختر عمه بابا) کلی تعجب کردن که میدیدن سینه خیز میرم... خلاصه بعد

از ١ ساعتی برگشتیم خونه... من کاملا خوب شده بودم مامانم مث همیشه از

من ابراز رضایت می کردن... الانم که مامان دارن این خاطره رو مینویسن من

مشغول سرگرم کردن خودم با اسباب بازیام هستم.... فردا هم قراره غذا

خوردن رو دوباره شروع کنم آخه 4 5 روزی قطع کردم تا شروع 6 ماهگی... کم

کم کتاب کار آموزشیم هم از 3 تا 6 ماه به کتاب 6 تا 9 ماه ارتقا پیدا میکنه...فعلا

دارم گریه میکنم مامان باید بیان به من برسن... تا خاطره بعدی... بوس بای...

 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

 

[ شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]

سلام عشق من که الان تو خواب نازی...

 امروز صبح من کار داشتم عزیزم... و شما هم برخلاف همیشه اصرار داشتی

که بیدار بمونی منم یه کم عصبی شدم معذرت میخوام...

الانم که ساعت هفت و 11 دقیقه شبه... تو خوابی عزیزم...

1 ساعت پیش مرضیه جون واسه چند دقیقه ای اومد و بهت سر زد آخه از

پریشب همدیگر رو ندیده بودین... موقع خوردن شیر موز با خرما بازم مرضی

جون طاقت نیاورد و نی رو به طرف دهنت گرفت که مزه کنی...

قربونت برم آخه یه جوری موقع خوردن بزرگترا خیره میشی که آدم دلش

میسوزه... ولی من هیچ وقت مث مرضیه جون خام نگاهت نمیشم... به خاطر

سلامتی خودت نفسم... مدتیه ، وقت از خواب بیدار میشی نیم ساعتی با

خودت بازی میکنی تو رختخواب وقتی که خسته میشی و دوست داری کسی

بیاد و از تنهایی درت بیاره ، همچین که میام بالا سرت اونقد ذوق میکنی که

محکم گردنمو میگیری و لپام رو محکم می مکی... من که فکر میکنم می

بوسی... انقد این حالت رو دوست دارم که گاهی شیطنت میکنم و عمدا دیر

میام سراغت که بعدش نسبت بهم ولع داشته باشی و اینکارو باهام انجام

بدی... عزیزم کم کم باید به فکر صندلی ماشین بشیم چون خدارو شکر جثت

خوبه و روز بروز به وزنت اضافه میشه و صندلی کریر ی که داری دیگه داره

واست کوچیک میشه...امروز کلی search کردم تا بتونم بهترین ها رو واست

کاندید کنم... با بابا جونت مشورت کردیم واست

بهترینش رو بخریم که منم موقع رانندگی خیالم راحت باشه...

کلی میخواهیمت عزیزم...

مممممممممممممممممم :-*
Image and video hosting by TinyPic
الانم کم کم میرم که یه خورده درس بخونم...
Image and video hosting by TinyPic
<Image and video hosting by TinyPic
Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

[ چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]

راه رفتن با روروک و سرک کشیدن به تمام اتاقا...

Image and video hosting by TinyPic

از پریروز به خوبی با رو روکم به همه جای خونه سر میزنم تا مطمئن شم که

همه چیز مرتبه یا نه...

مامان و مرضیه جون دوست مامان خیلی خوشحالن به خاطر من...

راستی الان بابا جونم زنگ زدن و حالم رو پرسیدن و مامان هم با خوشحالی خبر

دادن که من حالم خوبه و الان خوابم...

راستی خوبه که آدم هم خواب باشه هم در جریان همه چیز باشه...

دوستتون دارممممممممممم :-*

 

[ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]

دوستت دارم خدا جون...

سلام دوستای گلم... من الان خوابم... و دارم با شما حرف میزنم... پریشب

حالم زیاد خوش نبود و همش نق میزدم... ساعت 2 نیم نصف شب پا شدم

ازخواب و بی تابی میکردم... مامان و بابا هم بیدار شدن و منو آروم میکردن... یه

مقدار از داروهای گیاهی که مامان بزرگ واسم درست کرده بودن و من با

خوردن اونا آروم میشم رو خوردم و حدود۵ صبح خوابم برد تا سا عت 9 که با

صدای زنگ تلفن بیدار شدم... دوست مامان جونم، خاله مرضی جون بودن که

قرار داشتیم بریم بیرون با هم... خلاصه رفتیم و ظهر که برگشتیم دوباره می

شروع کردم به بیتابی و نق زدن مامان بابا کم کم نگران شدن و نوبت گرفتیم

آخر شب بریم پیش متخصص. ولی خداییش وقتی توی هوای آزاد خنک هستم

همیشه حالم خوبه... واسه همین یه کم زود تر رفتیم حوالی مطب دکتر پارک

کردیم و بقیش رو پیاده رفتیم... دکتر میگفت: این که چیزیش نیست... ولی

بیقراری هاش ماله غذاییه که واسش شروع کردین... میگفت که از هفته آینده

فرنی با آب جوش بخورم بجای فرنی با شیر... خلاصه الانم که صبحه

دوشنبست خیلی حالم خوبه صبح مامان زنگ زدن خونه مامان بزرگ و خونه

خاله جونم و کلی صحبت کردیم و خندیدیم...

مامان و بابا دوباره خوشحالن که من سرحال و سالمم...

خدارو شکر...

مث همیشه....

دوستت دارم خدا جون که انقد مهربونی

ممممممممممممممممممممممممممم:-*
Image and video hosting by TinyPic

[ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]

عزیزم اولین روز غذا خوردنت مبارک...

 دختر گل ما امروز واسه اولین بار غذا خوردن رو تجربه کرد... با حضور دوستای

گلم مرضیه جون و مریم جون یه جشن 4 نفره به مناسبت اولین روز غذا خوردن

دخترم رو برگزار کردیم... کلی به ساینای عزیزم خوش گذشت... بعد از یک

ساعت شادی و خنده... منتظر شدیم بارون بند بیاد که بریم بیرونم عکس

بگیریم... ولی مگه بند میومد... خلاصه مجبور شدیم با ماشین بریم خیابون

گردی زیر بارون. حدودا 1 ساعت بعد پیاده شدیم و تو یکی از باغای اطراف

خونه رفتیم و کلی عکس پاییزی انداختیم... خیلی خیلی خوش گذشت... نزدیک

ظهر غذا سفارش دادیم و اومدیم خونه منتظر همسرم شدیم تا با هم ناهار

بخوریم. کلی امروز 5 نفری شاد بودیم...مث همیشه... خدارو شکر میکنم که

اینجا تو این شهر دوستان تنهامون نمیزارن... بعد از 6 سال زندگی توی شهر

غریب احساس میکنم با شهر و آدماش مانوس شدم... دلم نمیخواد از اینجا

بریم ولی بخاطر ساینا جون تا قبل از شروع سه سالگی باید از اینجا بریم...

عصر ساعت 5 دوستای عزیزم رفتن... و منو ساینا جونم رفتیم حموم و آب

بازی... الانم بعد از شیر خوردن... دخترم به خواب عمیقی فرو رفته...

خدایا شکرت به خاطر تمامی نعماتی که به ما بندگان عطا میکنی...

دوستت داریم...

Image and video hosting by TinyPic

[ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]

شیرین تر از عسل...

امشب با فرشته کوچولوی خونمون رفتیم پیاده روی تا خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ...

شام همونجا خوردیم و منتظر شدیم که بابا جونت هم از مطب مستقیم بیان اونجا

مامان باباشون رو ببینن. قبلش به عمه جونت اس ام اس زدم که اونها هم بیان دور هم

باشیم... مث همیشه خوش گذشت مخصوصا به گل نازم ساینا جون کلی با مامان و

بابابزرگ عمه و شوهر عمه بازی کردی و خندیدی... خیلی بامزه تر شده بودی بخصوص

اون قسمتش که رفتی زیر مبل... قربونت برم عزیزم... که انقد شیرین و ناز تر میشی هر

روز...

این هوش سرشارت بد جوری منو به هوس میندازه که دست از آموزشت ور ندارم... از

هر فرصتی استفاده میکنم واست... امروز از مامان بزرگت خواستم که پروندههای

درسی بابایی رو پیدا کنن و به من بدن... عجب بابای با هوش و درس خونی داری

عزیزم... نمره کمتر از 18 پیدا نمی شد تو کارنامه های دبیرستان...

خوشحالم، ظاهرا تو همه چیز رو از بابا جونت به ارث بردی عزیزم... خوشحالم که خدای

بزرگ شما دو گنج واقعی رو به من داده... دیگه هیچی ازش نمی خوام جز سلامتی

همه...

دوست داریم دختر نازم...

منم برم درس بخونم عزیزم... واسم دعا کن واسه ارشد...

مممممممممممممممم :-*

 

[ دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]

اولین خرابکاری از نوع آشپزخونه ای توسط سایناجون

سلام دوستای گلم. اجازه میخوام از مامان جون که اینبار خودم خاطره فتحی که دیروز عصر انجام دادم رو بگم.

دیروز مامی هوس پختن کیک کرده بودن شروع کردن به آماده کردن مایه... خلاصه منم

وسط کار همش نق و نوق میکردم. مامان مجبور شدن بخاطر اینکه من آروم شم بیان

پایین کنار من رو زمین مواد رو با هم مخلوط کنن... آخه من خیلی لالا داشتم ولی خوابم

نمیبرد واسه همین از حربه بدقلقی استفاده کردن... خلاصه اینکه تا مامی یه لحظه پا

شدن که همزن دستی رو بیارن منم از فرصت استفاده کردم که شیطنت کنم اونم از نوع

بدجورش... ظرف مخصوص همزن رو که حاوی ٣ عدد تخم مرغ، ٢ لیوان شیر و آب بود رو

خالی کنم تو سر و صورت و فرش جدیدی که ٢ روز قبل بخاطر من پهن کرده بودن تو

آشپزخونه که کمک حال مامی جونم باشم... مامان بدون اینکه عصبانی بشن سریع منو

از وسط مایه ها بلند کردن منم که ترسیده بودم زدم زیر گریه...چه گریه ای... بجای اینکه

مامان گریه کنن من گریه کردم که کسی چیزی نگه... هر چند که مامی معتقد بودن که

سهل انگاری از خودشون بوده که چیزی پهن نکرده بودن واسه این کارا...مامان که

نمیخواستن کم بیارن بعد از خوابوندن من دوباره شروع کردن به پختن کیک... خدارو شکر

کیک خوشمزه و خوشگلی آماده  شد که من شرمنده اونا نشم...

خوشحال که اولین تجربه، شیرینترین بود...

دوستتون دارم...

 

[ دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]

بیوگرافی ساینا کوچولو

اواخر بهار یعنی ٢٣ خرداد ماه ٨٧ متولد شد. درست راس ساعت ١٢:٣٠

راهی بیمارستان شدم و خدارو شکر بدون اذیت آنچنانی راس ساعت ۴ عصر کوچولوی

ما اولین روز زندگیشو تجربه کرد... جالب اینکه هر سه تامون متولدین بهار هستیم و

جالبتر اینکه یکی از دایی ها و یکی از خاله های ساینا هم دقیقا متولد ٢٣ خرداد

هستند. آینده ای که واسه دخترم تو ذهنم ترسیم کردیم پر از هیجان و فعالیتهای

مثمرالثمر و خیلی چیزایی که بعدا خودش اراده میکنه که با کمک ما میسازه و مطمئنم

که ساینا جونم یکی از نوابغ ایران و دنیا میشه. بیصبرانه و به یاری همیشگی خداوند

بزرگ، منتظر آینده درخشان عزیز دردونمون هستیم. اولین مسافرت ساینا مصادف بود با

سومین روز زندگیش که مجبور شدم بخاطر امتحاناتم راهی اصفهان شیم... چه روزای

سخت و حالا که یادم میاد، شیرینی بود با وجود مادر و خواهر بزرگترم که بخاطر من و

ساینا حدودا ١ ماه از همسرش دور بود و ٢ تا گل پسراش که٩ ساله و ۵ ساله هستن. تو

اون شرایط سخت ۶ تا امتحان رو به خوبی پاس کردم که باعث شد همیشه مدیونشون

باشیم.

حالا هم که اینجا دور از خانواده پدری و در عوض در کنار همسرم و خانواده محترمشون

دارم ساینا کوچولو رو پرورش میدم.فاصله خونه پدری حمیدرضا (همسر عزیزم) ما فقط

۲خیابونه به همین خاطر، پدر و مادر شوهر مهربونم همیشه اگر چه کوتاه یه سری به منو بیبی میزنن.

با اینکه ٧ ساله که اینجا در کنارشون هستم، هنوزم مث روزای اول ورودم برخوردشون 

صمیمی و از روی علاقست. خدارو همیشه شاکرم که منو جزو خوشبخترین بنده هاش

قرار داده. 

بگذریم...از دخترم بگم که حسابی هممون رو سرگرم و سرحال کرده... الان که خوابه

وقتی هم که بیداره، طفلی اذیت آنچنانی نداره... فقط امروز عصر وقتی داشتم مایه کیک

آماده میکردم همشو خالی کرد روی سر و صورت و فرش...هرچند که سهل انگاری از

خودم بود که میخواستم کنارش رو زمین آماده کنم...

ساینا جونم امروز ۵ ماه و ١٠ روزه شده کم کم باید به فکر غذا دادنش باشم... استرس

دارم آخه نمیدونم دقیقا چی باید بخوره و چه جوری...هر چند که شنیدم مراکز بهداشت

خودشون برنامه و دستورالعمل میدن.

فعلا میرم ظاهرا صداش درومده...

تا بعد...

 

Image and video hosting by TinyPic

[ یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]

ساینای نازنینم

سلام دوستان... خیلی وقت بود که قصد داشتم واسه خودم یه وبلاگ باز کنم

ولی هیچ انگیزه ای نداشتم واسه ایجادش. چون واقعا نمیدونست از چی

بنویسم. حالا که ساینای عزیزتر از جونمون بدنیا اومده قراره از امروز شروع به

نوشتن خاطرات خودم و دخترم کنم... هر چند این روزها سرم گرمه درس

خوندن واسه کنکور ارشد ولی بعد از اون کمبود ها رو جبران میکنم... قول میدم

دختر گلممممممماچ

 

 Image and video hosting by TinyPic

 

Ver imagem no tamanho completo

[ یکشنبه ۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]