ساینا در سفر

سلام به همه دوستای گلم... با عرض معذرت از تاخیر در پاسخگویی به کامنتهای

محبت آمیزتون... ان شالله سر فرصت میام  و به وبلاگهای تک تکتون سر میزنم...


img98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Center

[ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]

-----------------------------------------UNTITLED-------------------------------

 

img98.com Image Upload Center


Imagine

Imagine! Even if it is hard to imagine

A world where each person is truly fortunate

Imagine a world where money race, and power have no place

A world where riot police is not the answer to the calls for unity

A world with no nuclear bombs, no artillery, and no bombardments

A world where no child will leave his legs on land mines

Everybody free, totally free

No one in pain, no pain

You wouldn't read in newspapers that

Such and such person committed suicide

Imagine a world with no hatred, no gunpowder

No cruelty of arrogant, no fear, no coffin

Imagine a world filled with smile and freedom

Full of flowers and kisses! Filled with up growing improvements

Imagine! Even if it is a crime to imagine so

Even if you'd lay down your life on this

Imagine a world where prison does not exist in reality

Where all wars of the world are included in The Ceasefire Treaty

A world where nobody is ‘The Boss' of the world

People are all equal

Then each person will have an equal share in

Each single seed of wheat

No border, no boundaries

Motherland would mean the entire world

Imagine you could be the interpretation of this dream



[ پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۸:٤٦ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]

سالگرد ازدواج + سفر به مشهد

img98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Center

سلام

بعد از یک ماه اومدم بگم که امروز 4 آبان مصادف با سالگرد ازدواج من و حمیدرضاست

این دومین سالیه که با حضور ساینا گلی این روز شیرین و به یادموندنی رو جشن می

گیریم... خلاصه که از چند روز پیش حسابی توی حال و هوای اون روزهای قشنگ به سر

میبریم و ریز ریز حرفهایی که بین ما و خونواده هامون رد و بدل میشد رو یادآوری میکردیم

سخت گیریها و نگرانیهایی از طرف خونواده من  که الان بعد از گذشت چند سال متوجه

شدم واقعا واسه شروع آشنایی و زندگی دو نفر که کاملا از هم بیگانه بودن لازم بوده و

موثر...

خلاصه که خدا رو شاکرم که از تمام دنیا با همه نعماتش بهترین ها رو واسم رقم زد

گل سر سبد همه خوبیهایی که به من عطا شد همسر نازنینم بود...img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Center

 

اینم کادوهایی که بینمون رد و بدل شد...

img98.com Image Upload Center

 img98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Center

 

و اما سفر...

دوشنبه هفته گذشته در یک اقدام ضربتی حمید رضا تصمیم گرفت که آخر هفته بریم

مشهد... با عمه جون ساینا در میون گذاشتم اونا هم با ما اومدن، چهارشنبه صبح راه

افتادیم عصرش رسیدیم... شب رفتیم حرم و بعدم مجتمع تجاری الماس شرق...

الماس شرق رو بخاطر بچه ها رفتیم که بتونن از سرزمین عجایبش استفاده کنن

اونجا متاسفانه دوربینم همراهم نبود که عکس بندازم... ولی توی آتلیه سرزمین

عجایب چند تا عکس ازش انداختیم... که دو تاش رو با صرف هزینه نسبتا زیادی

 چاپ کردیم که ای کاش نمیکردیم...خانومی که کار روتوش میکرد به فجیع ترین

شکل ممکن روی عکسها کار میکرد طوریکه اصلا دلم نمیخواد بهشون نگاه کنم...کلافهکلافهکلافهکلافه

فردا صبحش رفتیم بازار طرقبه و یه گشتی زدیم بعدش تصمیم گرفتیم، بریم به سمت

شاندیز و به افتخار سالگرد ازدواجمون رستوران پدیده نهارخوردیم...

کلی به هممون بخصوص عارف جون پسر عمه ساینا و ساینا خوش گذشت.مژه

الحق که ساینا بزنم به تخته مثل همیشه خوش سفر بود و حسابی همکاری کرد...بغلبغلبغل

تا عصر شاندیز بودیم شب هم رفتیم مجتمع تجاری زیست خاور... صبح جمعه

اول رفتیم حرم واسه زیارت و بعدش رفتیم طرقبه تا عصر موندیم نهار دیزی میل کردیم و

بعد از اون هم زدیم به جاده و برگشتیم به سمت دیار و ولایتمون...نیشخند

اولین عکس موقع حرکت

img98.com Image Upload Center 

طرقبه

img98.com Image Upload Center

رستوران پدیده، شاندیز 

img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center img98.com Image Upload Center

مجتمع تجاری زیست خاور

 img98.com Image Upload Center

صحن حرم

img98.com Image Upload Center

طرقبه

img98.com Image Upload Center

ساینا، پیشی

img98.com Image Upload Center   img98.com Image Upload Center

 

 img98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Centerimg98.com Image Upload Center

اندر احوالات ساینا جونی

*ساینا خانوم جدیدا دست چپ و راستش رو تشخیص میده...

کلا تمام اعضای ظاهری بدنش رو میشناسه.....وقتی میگم ساینا دست

چپت کدومه میبره بالا و یا با انگشت دستش رو نشون میده....

*دیروز وقتی ساینا روی پاهام بود و من هم با کامی مشغول بودم یه سی دی ورداشت

و دی وی دی درایو رو اجکت کرد که بزارتش اون تو... کلی ذوق مرگ شدم.... هر چند که

قبلا این کار رو با home theater کرده بود با این تفاوت که دکمه اجکت اون تابلوئه و جلوی

دستگاه واقع شده و راحت میتونست ببینه و سی دی بندازه اون تو... ولی درایو لپ تاپ

کنار قرار داره و مشخص نیست... چقدر خوشحال میشم وقتی میبینم اییییییینهمه دقت

میکنه درسسسسسست عکس من...سبز

*از صندلی ها به راحتی بالا میره و پایین میاد...

*گوشهاش رو هم که سوراخ کردیم و گوشواره انداختیم...

*موهاش رو یه مقدار از جلو کوتاه کردیم...

*همچنان سخت با نشستنم پای کامی و کتاب و مجله خوندنم مخالفه...

توی سفر قبلی چند تا نرم افزار گرفتم که کار کنم... ولی واقعا موندم کی بشینم

با خیال راحت و استفاده کنم.....

*عکسهای آتلیه ای یک سالگیش هم بالاخره از چنگ عکاس باشی بیرون آورده شده

و احتمالا توی پست بعدی بزارم...

امروز نهار خونه خاله مرضی (دوستم) بودیم... الان غروبه و ساینا اونجا خوابیده...

من هم از فرصت استفاده کردم اومدم خونه که وبلاگ رو آپ کنم و بعد از نماز برم

دنبالش... 

دامنه لغاتش چندان تعریفی نداره...

ابرو = ابو...

آره = آیه...

 

مامان باباش رو همچنان" آدا "صدا میکنه

*نوشیدن شیر پاستوریزه هم جز لاینفک رژیم غذایی ساینا جون شده...

فعلا چیز زیادی به ذهنم نمیرسه......

 

قابل توجه

مامانهایی که سراغ آهنگهای تولدی که توی وبلاگ سایناست رو ازم میگرفتن،

آهنگ ها رو آپدیت کردم میتونین دانلودشون کنین...

 

[ دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]