روزهای سرد و بدون بارون...

این یک هفته نه خبری از برف بود نه یه قطره بارون...ولی خوشبختانه بخاطر بادی که میاد هوا تمیزه واسه همین مهد رفتنت همچنان به راهه... مژه

خاله مریم جون از پیشمون رفت و حسابی جاش خالیه... کاش میشد توی هفته ای که گذشت، یه برنامه سفر به اندیمشک یا طبس میچیدیم ولی بخاطر مشغله هر دومون نمیشه... حداقل باید یک هفته خالی داشته باشیم... دلم پر میکشه واسه دیدن دوستان و فامیل عزیزم... اونا هم که سرشون شلوغه و نمیتونن بیان پیشمون... امسال برنامه داریم، به عکس سالهای پیش نیمه اول فروردین طبس باشیم و نیمه دومش اندیمشک ولی مگه میشه حال و هوا و بوی بهار خوزستان رو توی اسفند داشته باشی و صبر کنی تعطیلات نوروزی تموم شه بعد بری جنوب؟؟؟؟ از الان اعتراف میکنم که توی عملی کردن این تصمیم جا خواهم زدنیشخند هر چند هر دوجا به یک اندازه بهمون خوش میگذره ولی عید خوزستان یه چیز دیگه است...بغل

تصمیم دیگه ای که تنهایی گرفتم و مورد موافقت قرار نگرفته اینه که از فروردین تا آخر شهریور مهد نفرستمت و زمان رو دست خودمون بگیریم و روزهامون رو با تفریح و کلاسهای متفرقه بیرون از مهد و آموزشهای توی خونه بگذرونیم... اسکیت و فعالیت های ورزشی دیگه رو از بهار ادامه بدیم و از هوای معتدل اون روزها به بهترین و بیشترین شکل استفاده کنیم... ولی بابا معتقده نباید کاملا تعطیلش کنی، اگه شده ظهر به بعد بری مهد و در کنار بچه ها و دوستای مهد کودکی و مربی محترمتون آموزش زبان انگلیسیتو ادامه بدی ... بعید میدونم با اینحال صبر میکنم ببینم چی پیش میاد... از اول مهر هم که اجبارا پیش دبستانی خواهی رفت....از اونجاییکه 100 درصد مهد فعلیت و کادرشو  قبول دارم احتمال زیاد همونجا ثبت نامت کنم...مژه

کلاس موسیقی این هفته خیلی رضایتبخش بود واست... از توی کلاس صدای لادن جون میومد که یکسره میگفت "ساینا از همه بهتر بود" ....(البته کورش غایب بود چون خدایی اون از همه بهتره نیشخند مهم اینه که شما دوتا از همه کوچیکترینمژه) موقع خداحافظی مربیت بهم گفتش که هر هفته توی نواختن فلوت بهتر از قبل میشی... اومدیم خونه به بابا گفتی که عالی بودی و ما هم بخاطر موفقیتهات جایزه واست در نظر گرفتم که به پیشنهاد خودت دو تا کتاب خریدیم... 3 روزه که مشغول همین کتابهایی تا جایی که دیروز ترجیح دادی بجای اومدن به باشگاه، بمونی خونه و بابا واست کتاب بخونه...چشمک منم استقبال کردم چون باد خیلی خیلی سردی میومد تنهایی رفتم...

دیگه اینکه، هفته پیش با یکی از دوستای عزیز و دوست داشتنی وبلاگی که من بخصوص عاشق دخترشونم رفتیم نمایش فرار از مزرعه رو دیدیم...نمایش نسبتا خوب بود ولی در کنار دوست جونای قدیمی وبلاگیمون بیشتر خوش گذشت... از همینجا بخاطر پیشنهاد خوبش ازش تشکر میکنم...قلبماچ


خبر بی ربط و بی مزه اینکه، در حالیکه قرار بود بعد از تمدید، گواهینامه ام 2 ماه بعد به دستم برسه، در عین ناباوری دو هفته ای دریافتش کردم. نکته جالبش واسه من این بود که تا سال 1401 اعتبار داره یعنی 10 سال دیگه هههههه آخه اگه 1 ماه زودتر اقدام کرده بودم 5 ساله میشدچشمکمث کارت سوخته...با این تفاوت که عکسم روشهنیشخند تازشم مجبور نیستم عینک بزنمعینک

مهمتر از همه اینکه چند روزیه که ساینا خانوم هوس خواهر یا برادر کردهخیال باطل.....میگه میخوام ازش مراقبت کنم و تختش رو بزارم تو اتاقم و اگه گریه کرد اونوخ شمارو خبر کنمقلب

نمیدونیم........ در آینده چی پیش میاد شایدم....نیشخند

"قابل توجه دختر خاله عزیز همسر جان..."


نقاشی خودش و تمام دوستاش رو چسبونده به کمدها....اینم هنر خودشه...

ساینا و کتابهای جدیدش

ساینا و دوستش (همسایه) و اموزش موسیقی که ساینا راه انداخته بودزبان اونم هدفونشه به قول خودش  

دست نوشته های دخترک

[ جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]

شهر بی هویت

 اصالت از روستای «ته ران» تا طهران قدیم


    آیا از خودمان پرسیده ایم که اگر تهران این گونه که تعریفش می کنیم بد است و ارزشمند نیست چرا ترکش نکرده ایم
    آیا به این فکر کرده اید که شهر و محله یی را که ما در آن زندگی می کنیم چه کس یا کسانی ساختند و چطور روستای «ته ران» تبدیل به شهر طهران و بعد تر کلانشهر تهران شد؟

اضمحلال تدریجی خرده‌فرهنگ‌ها در پایتخت

 

بهروز صمدبیگی


در شهری که روزانه 700 تصادف اتومبیل و هزاران مشاجره لفظی و فیزیکی به وقوع می‌پیوندد، رایج‌ترین دشنام و ابزار تخفیف و تحقیر، صفت «شهرستانی» (و در شکل غلیظ‌تر آن غربتی یا دهاتی و...) است.

گویا زیستن در تهران فضیلتی بوده که امروزه غاصبانی آمده از شهرهای دور و نزدیک آن را از صاحبان اصلی‌اش ربوده‌اند و «تهرانی»ها را به مصیبت دچار کرده‌اند و عجیب اینکه عموم ساکنان پایتخت با هر لهجه و چهره، تاکید فراوانی بر اصالت تهرانی خود دارند و می‌کوشند تا انتساب خود را به قومیت‌های مختلف کشور پنهان کنند. این تمایل در مهاجران میانسال- که هنوز در تعاملات و رفت‌وآمدهای روزمره خود دنبال گویش و چهره‌ای آشنا می‌گردند- شاید چندان قوی و افراطی نباشد، اما مسلما در میان فرزندان آنها،‌«تهرانی» بودن مدعیان سرسختی دارد. نسل‌های دوم و سوم مهاجران به پایتخت وقتی از ابراز اصالت قومی خود نفعی نمی‌برند، دلیلی هم نمی‌بینند تا خود را در معرض انواع و اقسام فشارهای روانی قرار دهند؛ آن هم در شهری که جوک ساختن برای قومیت‌های مختلف تفریحی رایج است و هر رویه خارج از عرف و قاعده‌ای به شهرستانی‌ها منتسب می‌شود، مثل شوخی شهرستانی. بدین گونه است که یکی از جوان‌ترین پایتخت‌های دنیا صاحب هویتی یگانه و ممتاز شده که جز نام پرطمطراقش، شناسنامه تاریخی، فرهنگی و اجتماعی روشنی ندارد و با تداوم روند مهاجرت به آن، روند اثبات تهرانی بودن و نفی شهرستانی بودن با شدت هرچه تمام‌تر در جریان است.
هویت و مرزهای جغرافیایی
جامعه‌شناسان هویت را مقوله‌ای تماما ذاتی نمی‌دانند، بلکه آن را سیال و محصولی اجتماعی معرفی می‌کنند. با استناد به آرای متفکرانی چون «جنکینز» که هویت را قراردادی می‌داند و «هال» که هویت را محصولی تعریف می‌کند که هیچ‌گاه کامل نمی‌شود و همواره متغیر است، می‌توان برای هویت هر فرد بعد زمان و مکان در نظر گرفت. به این ترتیب مرزهای جغرافیایی با وجود اینکه خود متغیرند، اما تاثیری مهم و عمیق بر شکل‌گیری هویت دارند و در این جاست که بزرگ‌ترین آسیب مهاجرت چهره نشان می‌دهد: «تضاد هویتی». حتی اگر این مهاجرت در محدوده مرزهای یک کشور واحد صورت گرفته باشد. حالا ما شهری به نام تهران داریم که به واسطه پایتخت بودنش، مهاجرپذیرترین شهر ایران است و در کمتر از 200 سال، چهار موج بزرگ مهاجرت را به خود دیده است. نخست در نیمه دوم قرن 13 هجری قمری، نیم قرن پس از آنکه روستای کوچک و چندهزار نفری تهران، با جمعیتی کمتر از 20هزار نفر- پایتخت و چشم و چراغ ایران شد، به یکباره جمعیت چندبرابر می‌شود. از عبدالغفار نجم‌الملک در سال 1286 هجری قمری آماری به جا مانده که جمعیت تهران را 147هزار نفر برمی‌شمرد و ترکیب قومیتی تهران را به این ترتیب تقسیم‌بندی می‌کند: تهرانی‌ها (24درصد)، قاجارها (12درصد)، اصفهانی‌ها (6درصد)، آذری‌ها (5درصد) و مهاجران سایر شهرها (53درصد). مهاجران نخستین تهران وقتی خود را در تعامل و تقابل با هویت‌های دیگر می‌دیده‌اند طبیعتا دست به واکنش تدافعی زده و سعی کردند تا با همزبانان و خویشان خود در محلاتی خاص ساکن شوند و ارتباطات درون گروهی خود را تقویت کنند. در دومین موج بزرگ مهاجرتی که مصادف با دوره سلطنت محمدرضاشاه است، به یکباره جمعیت تهران در سال 1321 هجری شمسی به 700هزار نفر می‌رسد، یعنی 3/3 برابر جمعیت تهران در سال 1300، این بازار کار و تجارت بسیار بزرگ و بی‌نظیر مجموعه‌ای از اقوام گوناگون را به خود جلب کرده بود تا در شغل‌های مختلف از کارگری ساده گرفته تا تجارت و کارمندی مشغول به کار شوند. در این جا دیگر آن اقلیت «تهرانی اصیل» اساسا وجهی ندارد و پایتخت در دست مهاجران است، اما وقتی کار به موج سوم مهاجرت پس از اصلاحات ارضی محمدرضا شاه می‌رسد، ساکنان پایتخت راضی نمی‌شوند به راحتی مواهب تهران را با مهاجران جدید شریک شوند، حالا آنها «تهرانی» هستند و تازه از راه رسیدگان «غربتی» ؛خانه‌های دلباز در نقاط خوش آب و هوا و شغل‌های نان و آب‌دار به مهاجران سابق و تهرانی‌های امروز می‌رسد و نصیب مهاجران جدید حاشیه شهر و زاغه‌ها و کارگری و روز مزدی می‌شود. حالا عملا شهر به دو قسمت تقسیم شده که ساکنان یک بخش خود را مالک تهران و مواهبش می‌دانند و ساکنان بخش محروم از هر قوم و تیره‌ای که هستند در پیوستن به نیمه دیگر شهر تلاش می‌کنند و در این راه از تکذیب اصالت خود و همرنگ جماعت بالانشین شدن کوچک‌ترین ابایی ندارند. در سال 1355، از جمعیت چهارمیلیون و پانصدهزار نفری پایتخت‌نشینان، 1/55درصد متولد شهر تهران، 6/9درصد تولد شهرهای استان تهران، 7/33درصد تولد سایر استان‌ها و 6/1درصد متولد خارج از کشور بوده‌‌اند. به این ترتیب نیمی از ساکنان مهاجر و بیش از نیمی از متولدان تهران هم خود فرزندان مهاجران نسل پیش بوده‌اند. پس دنبال اصالت تهرانی گشتن کاری بیهوده است، به خصوص بعد از موج چهارم مهاجرت در دهه 60.
یک روستای ساده
مهاجران و اقلیت‌های قومی در برابر تفاوت‌های هویتی با ساکنان شهر جدید به شباهت‌ها پناه می‌برند و محله‌ها و مراکز تجمعی مربوط به خود پدید می‌آورند.نظیر محله‌ها، تکیه‌های عزاداری و راسته‌هایی که در تهران به اقوام مختلف تعلق دارد، اما وقتی هویت رایج و غالب آن چنان قدرتمند باشد که زندگی اجتماعی و اقتصادی مهاجر را تحت‌الشعاع قرار دهد، او ترجیح می‌دهد گذشته و احساسش را در قالب‌های کوچک‌تری مانند حلقه دوستان با خانواده حفظ کند و شتابان به سوی هویت جدید بشتابد؛ هویتی که در پایتخت کشور ما «تهرانی» نام گرفته، اما درباره موضوعیت و اصالت آن حرف و حدیث فراوان است.شاید هیچ‌یک از پایتخت‌های تاریخ ایران، موقعیت مشابه به تهران نداشته‌اند.اگر صفویان پایتخت را تبریز و قزوین و اصفهان تعیین می‌کنند، اگر پادشاهی نادر افشار در مشهد برپا می‌شود و اگر زندیان مقر حکومت خود را در شیراز برپا می‌کنند به واسطه موقعیت خاص آن شهرها و البته حضور خویشان و هم‌ولایتی‌های شاه است، اما تهران در آستانه پایتخت شدن روستایی ساده و کوچک است که شاخصه‌های بارزی ندارد. پس از آن هم، جامعه تهرانی‌های اصیل گویش و سبک زندگی متمایز و خاصی نداشته‌اند. در واقع جامعه تهران همواره مخلوطی از جوامع قومی دیگر بوده و تنها طبقه خاص این شهر، جامعه‌ای به نام «لات‌»ها است که اکنون نشانی از آن یافت نمی‌شود.لات‌ها منحصرا در تهران متولد شدند و گسترش پیدا کردند و به تدریج صاحب مشخصه‌هایی مثل کت و شلوار مشکی، کلاه شاپو، دستمال یزدی و... شدند، اما هیچ گاه نتوانستند هویت غالب پایتخت شوند. روحیه وادبیات مخصوص آن‌ها عموما تقبیح شد و از آن‌ها به «جاهل» یا «چاله‌میدانی» تعبیر می‌کردند. پس این طبقه هدف جامعه مهاجران نبوده‌اند. هدف جامعه مهاجران اگرچه به «تهرانی شدن» تعبیر می‌شود، اما لزوما برآمده از جغرافیای تهران نیست.این روزها، تهرانی یعنی هر کسی که از امکانات بیشتر استفاده می‌کند و از آن جا که گستردگی و توزیع امکانات متناسب نیست باید با سایرین بجنگد و تفکیک شهرستانی و تهرانی بودن این جرات را به او می‌بخشد تا خود را بالاتر و محق‌تر بداند و در برابر ناملایمات با تحقیر و سرزنش دیگران خود را تسکین دهد. شاید اگر تهران می‌توانست وسعتی به اندازه تهران پیدا کند، این هویت جدید تومار خرده‌فرهنگ‌های ایران را درهم می‌پیچید.

 

هنوز از زمانی که آغامحمدخان قاجار پس از اتراق در کوهپایه های خوش آب و هوای البرز تصمیم به اقامت و انتخاب این منطقه خوش آب و هوا به عنوان پایتخت حکومت خود گرفت، 200 سال نگذشته است. شاید وقتی به این فکر می کنیم که این شهر درندشت روزی اتراقگاه راهزنان بوده است، نکته های بدیعی در ذهنمان تداعی شود و شاید برای خیلی از دوستان اصیلمان جالب باشد که 200 سال پیش از شهر دیرینه و تاریخی ری تا همان کوهپایه های مذکور یعنی همین نیاوران فعلی، هیچ نبوده است. در بهترین حالت می توانیم بگوییم تعدادی باغ و مابقی بیابان. چرا این قدر مسیر را طولانی کنیم. پدران و مادرانمان به خوبی به یاد دارند زمانی که در ضلع جنوبی خیابان آزادی تا انقلاب فقط دیواری بود و پشت آن یک باغ. یعنی همین محلاتی که اکنون شما آن را اصیل ترین نقاط تهران می دانید!! اصلاً همین نزدیک تر. یادتان هست همین مناطق پونک و جنت آباد و اشرفی اصفهانی و ... که اکنون برخی تلاش می کنند تا قیمت آن را با همان کوهپایه های خوش آب و هوای سلطنتی یکی کنند، چه قیافه ای داشتند؟ و اصلاً همین الآن تفاوت چندانی با بیابانی راه کشی شده دارند؟

در چنین شهری که سابقه آن در برابر تاریخ تمدن اکثریت شهرهای ایران هیچ است، به کارگیری واژه "تهرانی اصل" اگر احمقانه نباشد، خنده دار است.

مقایسه جمعیت اولیه شهر تهران در همان روستاهای دامنه کوه، سیر زمان و مطالعه نسل ها نشان می دهد که اکثر قریب به اتفاق ما ساکنان تهرانی حتی اصالت روستاهایی چون کن، اوشان، فشم، سولقان، سوهانک و سایر روستاهای کوهپایه های البرز را هم نداریم (اکثریت آنها تا همین امروز هم روستا مانده اند). کافیست که از اطرافیان خود تحقیق کنیم و ببینیم که پدر پدربزرگ یا مادر مادربزرگ چند نفر از ما متولد تهران بوده اند!! این تنها مبحث اصالت جغرافیایی را شامل می شد.

آیا ما می توانیم از نژادی به نام تهرانی در کنار نژادهای آذری، کرد، لر، فارس، عرب، گیلک، بلوچ، دیلم و ... در ایران نام ببریم؟ دوستان عنایت دارند که مؤلفه های نژادی را باید در رنگ پوست، ساختار اسکلتی و ژنتیک بدن جستجو کرد.

مهم ترین مسأله آداب و رسوم و فرهنگ و تمدن است. در خصوص تمدن کمی با احتیاط باید سخن گفت. اگر دستاوردهای مادی و معنوی یک ملت را بخواهیم فرهنگ بنامیم، آیا می توان مؤلفه هایی را به عنوان دستاورد برشمرد؟ آیا ما غذای تهرانی داریم؟ آیا آداب و رسوم تهرانی داریم؟ آیا می توان فرهنگی را به عنوان فرهنگ تهرانی نام برد؟ در اینجا دو بحث عمده را باید جستجو کرد. همین ملت را باید در بعد کوچک شبیه سازی کرد. تعریف مردمی که در یک مکان با اشتراکات تاریخی، نژادی، زبانی، قومی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی زندگی می کنند می تواند قرارداد حداقلی و مناسبی باشد. وضعیت تاریخی و نژادی تهران به اختصار بیان شد. زبان تهرانیان فارسی تغییریافته است. در خصوص فرهنگ کمی صبر می کنیم. اما حتی اگر نتایج پیمایش های ملی را در خصوص وضعیت اجتماعی این شهر در نظر نگیریم، کافی است نگاهی به دور و برتان بیاندازید و مؤلفه های همبستگی اجتماعی مانند اعتماد به دیگری، امید به آینده، مشارکت های اجتماعی، احترام به حقوق دیگران و ... را در نظر بگیرید. همه ما می دانیم که همبستگی اجتماعی در قومیت های کشور و برخورد متفاوت آنها با آشنا و غریبه در شرایط فعلی کشور چگونه است. در تهران گویی همه غریبه اند. هیچ کس با هیچ کس هویت مشترک ندارد. به هرحال این مؤلفه ها قابل بررسی های علمی است. اما یک نگاه کوتاه به اطراف هم می تواند گویای همه چیز باشد.

اما در مسائل فرهنگی بهتر است تفاوت معناداری بین مدرنیته و هویت و اصالت قائل شویم. چه رفتاری را می توان به عنوان رفتاری فرهنگی و ایجاد شده در تهران معرفی کرد؟ این سؤالات را می توان در اینجا مطرح کرد. چند خصلت تهرانی ها را نام ببرید؟ به چه کسی تهرانی می گوییم؟ تهرانی ها چگونه مردمانی هستند؟ به جای تهرانی ها اگر از واژه رشتی ها، شیرازی ها، تبریزی ها، اصفهانی ها، مشهدی ها و ... استفاده کنید به سرعت می توان پاسخ گفت. اما در این یک مورد کار کمی سخت است. برخی دوستان تهرانی را انسانی با معرفت و با مرام تعریف کردند!! و به طور خاص لوطی گری را عنصری شناخته شده در رفتار فرهنگی تهرانیان می دانستند. البته بسیاری نیز عکس این نظر را داشتند که بعداً به آن اشاره خواهیم کرد. لوطی گری عنصری است که در زورخانه های شهرهای قدیمی چون کاشان و شهرری خود را به عنوان یک فرهنگ نشان داد و با رشد این ورزش زمانی گسترش پیدا کرد و به تهران هم کشیده شد. اما دو مسأله در اینجا قابل اشاره است. وقتی از تهران سخن می گوییم منظور از کوهپایه تا شهرری است و مؤلفه شهرهای همجوار را حتی در صورت سرایت نمی توان ویژگی قابل بررسی در هویت و اصالت منظور کرد.

باید بپذیریم که نمی توان فرهنگی را از جایی در همسایگی عاریت گرفت و به عنوان فرهنگ خود معرفی کرد. مدرنیته را نمی توان فرهنگ بومی و اصیل یک منطقه دانست. چون در این صورت تمایزهای فرهنگی را نمی توان تشخیص داد. دوستی می گفت همین مؤلفه هایی که امروز نمی توانی فرهنگ بنامی، 500 سال بعد به عنوان مؤلفه ای فرهنگی شناخته می شود. موارد مادی ممکن است. مثلاً برج آزادی شاید اما بعید است در 500 سال بعد هم بتوان از پوشش و لباس، غذا یا رقص تهرانی صحبت کرد. پیوندهای اجتماعی را هم نمی شود پیش بینی کرد. اما به نظر روند مناسبی ندارد و نزولی به نظر می رسند.

آنچه که موجبات اصلی نوشتن این مطلب را فراهم کرد و دغدغه اصلی نگارنده به شمار می رود این است که در شرایط بی هویتی و چندپارگی فرهنگی مؤلفه هایی نابهنجار یا حداقل نامطلوب خود را نشان می دهند. به عنوان مثال در تهران همین فردگرایی فزاینده، عدم مسؤولیت، بی اعتمادی، ناامیدی، کاهش مشارکت، استفاده از راه های نامناسب و بعضاً غیر اخلاقی جهت کسب درآمد تحت لوای زرنگی، عدم احترام به حقوق شهروندی و رعایت آنها و استفاده از نقاب های گوناگون با توجه به عدم اصالت و شناسنامه دار بودن مواردی چون شرکتها، اصناف، مشاغل، تخصص ها و .... تا کنون به صورتی محسوس به چشم خورده اند. نگرانی فعلی این است که این عوامل نامطلوب به عنوان اجزاء فرهنگ تهران تا چند ده سال آینده خود را به ثبت رسانند و همانند امریکاییان، تهرانیان در کشور با این مؤلفه ها شناخته شوند. در چنین حالتی تهران بی هویت و بی اصالت بماند (به صورت جمعی و کل) به مراتب بهتر از این است که افرادی بی هویت و بی اخلاق بخواهند هویت آن را تشکیل دهند.

پی نوشت: در این شهر همه از هم می پرسند اهل کجایی گویی کسی باور ندارد که می توان اهل همین جا هم بود.

برگرفته از وبلاگ گفتگوی اصلاحی

[ جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]

هفته ای که گذشت...

 یک هفته است که تو خونه به سر میبریم... چشمک

خواب و خوراکت هم خوبه خداروشکر.قلب

بازی و آموزش رو تو خونه ادامه میدیم.مژه

نقاشیت عااااااالی شده... یه منظره کشیدی که حظ کردیم...تشویق

دیشب مهمونی بودیم.....با پارسا و امیر محمد کلی بازی کردین و سرگرم بودی...مژه

چیزی که متعجبم کرد اینکه سعی داشتی تکنیکهای تمرینی بسکتبال رو موقع توپ بازی بهشون یاد بدی...خوشبختانه حضورت همراه من تو باشگاه نتیجه بخش بوده...بغل

به گفته لادن جون فلوتت هر جلسه بهتر از قبل میشه.  مشکلت با فلوت بخاطر انگشتهای کوشمولوته وگرنه محل هر نت رو به خوبی میدونی. مربیت معتقد بودن که  این هفته توی حفظ و اجرای شعر با نت هاش نسبت به همکلاسی هات بهتر بودی...لبخند

حرکات مهره های پیاده، اسب، رخ و فیل رو به خوبی یاد گرفتی.(رخ ، اسب و فیلو قاچاقی، خارج از محدوده کلاس بهت یاد دادم .چشمککه البته بابائیت دعوام کردن گفتن فقط باید حرکت پیاده رو باهاش کار کنی...بعدم تمام مهره ها بجز پیاده هارو جمع کردیم...نیشخند

تولدت مبارک و کلماتی مث ماهی گربه سگ طوطی کیک کادو دختر پسر خواهر و برادر ...به اضافه پرسش و پاسخ راجع به سن رو به فرانسه یاد گرفتیم....مژه

 

 

[ جمعه ۱٥ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]

صرفا جهت اطلاع....آموزشگاه موسیقی هنگام

از یک سال پیش تا الان...دخترم رو آموزشگاه هنگام(شهرک غرب) میبرم...یعنی از وقتی 3 سال و نیمش بود... جلسه اول تستی نشست و کار کرد بعد هم پذیرفته شد...پیشرفتش خیلی خوب بوده...الان ترم 5هستش و 1 ترم دیگه مونده تا کامل شدن دوره ارف. از مربیها خیلی خیلی راضیم. تا 3 ترم بچه ها همراه با مادر یا پدر بودن و از ترم 4 دیگه تنهایی...
اواخر ترم 3 فلوت رو هم در کنار بلز شروع کردن...

تا این لحظه دوره ارف موفقی رو پشت سر گذاشته...

نمیدونم ترم آینده چطور پیش خواهد رفت.

چون خودم قبلا کار کرده بودم ، ساینا(دخترم) از 2 سالگی با ساز ویولن آشنا شد ... واسه همین علاقه نشون داد.
تولد 3 سالگی یه ویولن یک چهارم واسش خریدم که الان دیگه دستش به سیمها میرسه با اینکه کوچیکترین ساز رو واسش انتخاب کرده بودم....با اینحال منتظر میشم ببینم الان که بزرگتر شده چه سازی رو دوست داره ادامه بده.

امیدوارم مفید بوده باشه توضیحاتم...

کتاب هایی که کار میشه......

کرموبلزی و دوستان (مریم حدادزاده) با سی دی

خودآموز فلوت ریکوردر (استیفن گودیر)

آموزش فلوت ریکوردر (توسط مربی محترم ساینا ، استاد لادن حسین زاده تنظیم شده)

دنیای شادی (ناصر نظر) با سی دی

[ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]

یلدایی که گذشت و باقی روزها ...

روز سه شنبه جشن یلدای خوبی رو پشت سر گذاشتی... بعدش شاد و شنگول رفتیم کلاس موسیقی... ترم 4 هم تموم شد و ترم 5 از این سه شنبه شروع میشه... با مامانای بچه های پیانو که صحبت میکردم متوجه شدم که پیانوی انتخابی آقای حکیم واسه هنرجوهاش سری یو پیانوهای یاماهاست و قیمتش از اونی که فکر میکردیم خیلی بیشتره،تعجب تصور کن میخوای واسه بچت یه ماشین بخری... البته ساینا بی تقصیره چون جز برنامه های چند سال پیش خودم بوده ولی نه تو خونه استیجاری... حالا اگه ساز انتخابیش پیانو بود که دیگه چاره ای نیست که به قول ساینا "حالا بخریم که بعدا مجبور نشیم بخریم..."نیشخند

روز چهارشنبه نمایشگاه سه ماه اول سال تحصیلی 91-92 برگزار شد و کاردستی ها و فعالیتهای این سه ماه رو دریافت کردیم...خیلی پخته تر و خوشگل تر از ترمهای قبل شده بودن...تشویق

پنجشنبه شب هم که شب یلدا بود و کلی مهمون داشتیم... خیلی خیلی به هممون خوش گذشت....تا 4 صبح بیدار بودیم بعدم خوابیدیم و صبح یه صبحونه دسته جمعی دبش.... از صبح جمعه بارون خوبی بارید تا شب، شما با خاله زهره اینا رفتی خونشون قرار شد عصر همه بریم اونجا به صرف آش رشته که توی هوای بارونی حسابی چسبید. بعدم گرفتن و خوندن فال حافظ واسه هممونقلب

شنبه صبح طبق معمول رفتی مهد و شروع لِولِ جدید کلاسهاتون..... و جلسه اول کلاس شطرنج هم همینطور... مربیت خانم محجوب خواهر استاد بزرگ مرتضی محجوب هستن(رکوردار بازی همزمان با 500 شطرنج باز ثبت شده توی گینس)...با علاقه ای که به این بازی داری امیدوارم نتیجه بخش باشه.مژه

این هفته معرفی با اسم و فامیل رو به فرانسه یاد گرفتیم...هورا

دیشب به توصیه یکی از فامیل رفتیم فیلم" من مادر هستم " رو دیدیم...البته بابا و شما از سالن سینما زدین بیرون و تو لابی با یه نی نی دیگه همبازی شدین.نیشخند

این عکسها هم یلدا توی مهده... مموری دوربینم خونه جامونده بودناراحت نتونستم با لباس محلی سر صبح از شما و دوستات عکس بندازم....واسه همین عصر که اومدم دنبالت این عکس رو گرفتم...منتظر عکسهای دسته جمعی مهد میشیممژه

نمایشگاه فعالیتهاتون 29 آذر 91

بعضی از کارهای سه ماهه اول....کلاژ، نقاشی مفهومی، ویترای، سفال، و البته دماسنج خوشگلی که رو دیوار نصبش کردیم...قلب

شب یلدایی همراه با بازی با بابا و عموها و کتابخونی خاله زهره و بقیهچشمک

سازه جدید توسط ساینا و عمو علی...

[ یکشنبه ۳ دی ۱۳٩۱ ] [ ٦:٥٧ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]