6 ماهه شدنت مبارک عزیزمممممممم:-×

سلام دوستای گلم... امروز من ۶ ماهه شدم صبح با دختر عمه باباجونم رفتیم

مرکزبهداشت تا هم مراقبت پزشکی دو ماهانم رو انجام بدم هم ٢ تا واکسن و

قطره فلج اطفال نوش جان کنم. من که همیشه موقع واکسنایی که تا حالا

نوش کرده بودم صبوربودم اینبار ۵  ۶ دقیقه ای گریه میکردم خیلی زود رفتیم

خونه خاله ملیح جون همونجامامان و خاله صبحانه خوردن و منم که دیگه آروم

شده بودم به سفره و تلفن و هر چیزی که دم دستم بود گیر می دادم... خاله

ملیح (دختر عمه بابا) کلی تعجب کردن که میدیدن سینه خیز میرم... خلاصه بعد

از ١ ساعتی برگشتیم خونه... من کاملا خوب شده بودم مامانم مث همیشه از

من ابراز رضایت می کردن... الانم که مامان دارن این خاطره رو مینویسن من

مشغول سرگرم کردن خودم با اسباب بازیام هستم.... فردا هم قراره غذا

خوردن رو دوباره شروع کنم آخه 4 5 روزی قطع کردم تا شروع 6 ماهگی... کم

کم کتاب کار آموزشیم هم از 3 تا 6 ماه به کتاب 6 تا 9 ماه ارتقا پیدا میکنه...فعلا

دارم گریه میکنم مامان باید بیان به من برسن... تا خاطره بعدی... بوس بای...

 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

 

[ شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]