القصه...

ساینا اگه تو نبودی من چیکار میکردم؟

"گریه میکردی"

"شایدم کتاب داستان میخوندی"

"شایدم فیلم میزاشتی نگاه میکردی..."

بی مقدمه... گفت:

"مامان از این بابت خوشحالم که شما رو دارم"

"و بابا رو دارم"

"ولی هر مادری باید یه بچه داشته باشه..."

بابا ها چی؟

"بابا هم همون بچه ای که مادر داره..."

حالا دوست داری خواهر یا برادر داشته باشی؟

"ای بابااااااااااا من که توضیح دادم..."

 

 

توضیحات وارده:

 " فکر کنم ناخواسته ذهن هارو منحرف کردم .... نه بابا امن و امانه خبری نیست فقط چون چند ماه پیش خانوم تقاضای خواهر برادر کرده بودن، واسه اطمینان ازش پرسیدمنیشخند که دیدم پشیمون شده انگار... معلومه دیدش بازتر شدهچشمک و نسبت به این زمونه شناخت بهتری پیدا کردهزبان "

 

عکاس باشی، ساینا...

 

[ شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]