تابستانی که گذشت...

بعد عمری یه عااااااااااااااالم نوشتم که پرید....آخ.

 

خلاصه که کل تابستون ما تنها نبودیم.......حسابی سرمون شلوغ و گرم بود و خوش گذشت....بخصوص با وجود عمه اینا که 2 3 هفته ای موندن... روزها مث برق میگذشت......

هانیه، سپیده، فائزه، حجت که طولانی مدت پیشمون بودن البته نه همزمان....بعدم خاله ملیحه و زهرا و سما جون و بابائیشون........و بعد دایی بهنام و خاله مریم............خیلی خیلی خیلییییییییییییییییی خوش گذشت........از همشون ممنونم که اومدن و مارو خوشحال کردن......... شکر......

ناگفته نماند که ...

تمام تابستون همزمان شما مهد هم میرفتی و منم کلاسم... عصرها یک روز درمیون اسکیت.....که بهانه ای بود ما هم کلی تفریح کنیم... و اوخرش هم بدمینتون و پیاده  روی....حسابی کیفور شدیم...

یک هفته ای از عید فطر هم رفتیم دیدن خونواده و فامیل بابایی و همونجا بابائی روی 4 تا دندونت کار کردن....ترمیم و فیشور سیلانت.....تا 1 مین بیتابی کردی و بعدش خانومی ......خیلی دختر خوبی بودی و صبور...

هر روز بیرون بودیم گردش و تفریح و البته اسکیت.....وقتی هم برگشتیم خونه خودمون هر شب با مهمونها تفریح و بیرون و تو خونه بند نمیشدیم.....خیلی خوش گذشت....ههی یادش بخیر...افسوس

مختصر و مفید میگم.....

مهارت نقاشی ات خیلی خوب شده

کتاب همچنان دوست جون جونیته......کلی کتاب جدید به کتابخونه ات اضافه شده که شمارش از دستمون در رفته...

اسکیت هم کلی پیش افتادی..... 3 ماه تمرین جدی داشتی که با توجه به سن ات فعلا تعطیل شد و به توصیه مربی، تا آخر آبان واسه بازی و تفریح بری پیست ... بعدم از فروردین دوباره حرفه ای ادامه بدی...

شطرنج تا حدودی آشنایی، ثبت نامت کردم توی مهدت، ولی گفتم شما رو 2 ماه با تاخیر ببرن کلاس چون بیشترش غیبت خواهیم کرد مثلا هفته آینده که یک هفته میریم ولایت مادری من (اندیمشک) و یک هفته بین عیدا که ممکنه باز هم سفر باشیم.

بلز و فلوت هم تقریبا هم زمان کارمیکنی......الان 10 ماهه که توی موسیقی هم فعالی.

پازل و لگویی نیست که سه سوته از انجامش بر نیای....بلاک هارو به خوبی سر هم میکنی و قلعه واسه دوستات میسازی....

عکاسی ات هم بد نیست... تقریبا دیگه تمام اعضای بدنمون توی عکسهات میفته هههه

رایتینگ زبانت حسابی راه افتاده بود که ترم تموم شد،  واسه همین از مربی ها خواستم ترم تابستون رو واست تکرار کنن.....

شدیدا به دیمبلی دامبو علاقمند شدی....تو تولد حجی جون کلی رقصیدی، با به قول خودت لباس عروس (قرمزه)

شبها واسم قصه میگی.....صبحها میخوای خودت رختخواب رو به جای من مرتب کنی.

با لپ تاپ به خوبی از پس کارهای خودت برمیای...

خوراکت خیلی بهتر شده.... بستنی همچنان 4 فصل تو خونمون به راهه و فریزر فعاله.

از تابستون حسابی علاقمند شدی به کانال پویا....ولی خداروشکر معتاد نشدی... تا ازت میخوام خاموشش کنی با هم باشیم یه چشم گنده میگی و با کتاب یا اسباب بازی میای پیشم......

چند ماهه که نصف شبها بدون همراهی، خودت میری دستشویی و بعدم  آب میخوری و میای دوباره میخوابی....

فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد....

کلی عکس توی ادامه مطلب ریختم...

تا بعد......


نمایشگاه گردشگری (کاخ سعد آباد)

[ چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱ ] [ ۸:٤٥ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]