یادمانه...

دیروز برنامه داشتیم اگه آفتابی بود بریم پارک.....ویتامین جذب کنیم......که نشد...و نسبتا ابری و بعدم بارون...

تو خونه موندیم و سرگرم عروسکها و بازی شدی...تمام روز باهاشون حرف میزدی و واسشون خونه میساختی...جالبه که موقع صبحونه یه کارتون دیدی (ویلی فاک) بعدم رفتی تو اتاقت ......

5 شنبه واسه اولین بار بردمت باشگاه و با جو بسکتبال هم آشنا شدی....مث دخترهای خوب خانومی کردی و 2 ساعت تمام مشغول توپ بسکتبالت بودی... تو زمین حسابی مورد توجه بودی و میگفتن توپت بزرگتر از خودته....جیجر... از ندا جون اجازه گرفتم بعد از تایم تمرین اومدی تو زمین و چند بار مثلا دریبل زدی....غر غر میکردی چرا زودتر اجازه نگرفتی...منم بهت  توضیح دادم هنوز کوشمولویی و خطر داره اگه توپ به سرت بخوره...

پریروز میگی چرا مث مامانهای بچه های دیگران نمیری سر کار....واست توضیح دادم که بخاطر چی........نمیرم.....ولی توجیه نشدی....بعد که دیدم فایده نداره حرف حرف خودته گفتم باشه اگه شما بخوای میرم ولی این مشکلات(توضیح دادم) رو داره گفتی اشکالی نداره برو سر کار....تا گفتم باشه میرم گفتی، چه زود قبول کردیچشمک

الان مهد هستی و از دیدن برف سر صبح لذت بردی...

فلوتت بهتر شده ولی هنوز دستهای کوشمولوت با پر کردن سوراخ های فلوت مشکل داره... لادن جون ازت کلی تعریف کرد گفت بهتر و بهتر داری میشی...

هفته پیش اندیمشک حسابی بارون اومده بود طوریکه تمام فرشها خیس شده بودن...ظاهرا خیلی از خونه هارو آب ورداشته بود...

زنگیدم به مامانم گفت داریم تند و تند فرشهارو جمع میکنیم...

جو خوزستان همینه یا نمیباره یا سیل آسا میباره....اون زمان که محصل بودیم بارونهایی میومد که اگه الان بود دم به ساعت مدارس تعطیل میشد ولی متاسفانه یا خوشبختانه ما همیشه توی اون سیلابها که تا زیر زانو میرسید میرفتیم مدرسه...درب و داغون... همیشه بابام هر موقع مارو میبرد مدرسه تا برسیم ماشین پر میشد از دانش آموزایی که تو بارون گیر افتاده بودن....یادش بخیر....

 بیشتر از همیشه دوستت داریم...ماچ

 

[ شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]