روزهای سرد و بدون بارون...

این یک هفته نه خبری از برف بود نه یه قطره بارون...ولی خوشبختانه بخاطر بادی که میاد هوا تمیزه واسه همین مهد رفتنت همچنان به راهه... مژه

خاله مریم جون از پیشمون رفت و حسابی جاش خالیه... کاش میشد توی هفته ای که گذشت، یه برنامه سفر به اندیمشک یا طبس میچیدیم ولی بخاطر مشغله هر دومون نمیشه... حداقل باید یک هفته خالی داشته باشیم... دلم پر میکشه واسه دیدن دوستان و فامیل عزیزم... اونا هم که سرشون شلوغه و نمیتونن بیان پیشمون... امسال برنامه داریم، به عکس سالهای پیش نیمه اول فروردین طبس باشیم و نیمه دومش اندیمشک ولی مگه میشه حال و هوا و بوی بهار خوزستان رو توی اسفند داشته باشی و صبر کنی تعطیلات نوروزی تموم شه بعد بری جنوب؟؟؟؟ از الان اعتراف میکنم که توی عملی کردن این تصمیم جا خواهم زدنیشخند هر چند هر دوجا به یک اندازه بهمون خوش میگذره ولی عید خوزستان یه چیز دیگه است...بغل

تصمیم دیگه ای که تنهایی گرفتم و مورد موافقت قرار نگرفته اینه که از فروردین تا آخر شهریور مهد نفرستمت و زمان رو دست خودمون بگیریم و روزهامون رو با تفریح و کلاسهای متفرقه بیرون از مهد و آموزشهای توی خونه بگذرونیم... اسکیت و فعالیت های ورزشی دیگه رو از بهار ادامه بدیم و از هوای معتدل اون روزها به بهترین و بیشترین شکل استفاده کنیم... ولی بابا معتقده نباید کاملا تعطیلش کنی، اگه شده ظهر به بعد بری مهد و در کنار بچه ها و دوستای مهد کودکی و مربی محترمتون آموزش زبان انگلیسیتو ادامه بدی ... بعید میدونم با اینحال صبر میکنم ببینم چی پیش میاد... از اول مهر هم که اجبارا پیش دبستانی خواهی رفت....از اونجاییکه 100 درصد مهد فعلیت و کادرشو  قبول دارم احتمال زیاد همونجا ثبت نامت کنم...مژه

کلاس موسیقی این هفته خیلی رضایتبخش بود واست... از توی کلاس صدای لادن جون میومد که یکسره میگفت "ساینا از همه بهتر بود" ....(البته کورش غایب بود چون خدایی اون از همه بهتره نیشخند مهم اینه که شما دوتا از همه کوچیکترینمژه) موقع خداحافظی مربیت بهم گفتش که هر هفته توی نواختن فلوت بهتر از قبل میشی... اومدیم خونه به بابا گفتی که عالی بودی و ما هم بخاطر موفقیتهات جایزه واست در نظر گرفتم که به پیشنهاد خودت دو تا کتاب خریدیم... 3 روزه که مشغول همین کتابهایی تا جایی که دیروز ترجیح دادی بجای اومدن به باشگاه، بمونی خونه و بابا واست کتاب بخونه...چشمک منم استقبال کردم چون باد خیلی خیلی سردی میومد تنهایی رفتم...

دیگه اینکه، هفته پیش با یکی از دوستای عزیز و دوست داشتنی وبلاگی که من بخصوص عاشق دخترشونم رفتیم نمایش فرار از مزرعه رو دیدیم...نمایش نسبتا خوب بود ولی در کنار دوست جونای قدیمی وبلاگیمون بیشتر خوش گذشت... از همینجا بخاطر پیشنهاد خوبش ازش تشکر میکنم...قلبماچ


خبر بی ربط و بی مزه اینکه، در حالیکه قرار بود بعد از تمدید، گواهینامه ام 2 ماه بعد به دستم برسه، در عین ناباوری دو هفته ای دریافتش کردم. نکته جالبش واسه من این بود که تا سال 1401 اعتبار داره یعنی 10 سال دیگه هههههه آخه اگه 1 ماه زودتر اقدام کرده بودم 5 ساله میشدچشمکمث کارت سوخته...با این تفاوت که عکسم روشهنیشخند تازشم مجبور نیستم عینک بزنمعینک

مهمتر از همه اینکه چند روزیه که ساینا خانوم هوس خواهر یا برادر کردهخیال باطل.....میگه میخوام ازش مراقبت کنم و تختش رو بزارم تو اتاقم و اگه گریه کرد اونوخ شمارو خبر کنمقلب

نمیدونیم........ در آینده چی پیش میاد شایدم....نیشخند

"قابل توجه دختر خاله عزیز همسر جان..."


نقاشی خودش و تمام دوستاش رو چسبونده به کمدها....اینم هنر خودشه...

ساینا و کتابهای جدیدش

ساینا و دوستش (همسایه) و اموزش موسیقی که ساینا راه انداخته بودزبان اونم هدفونشه به قول خودش  

دست نوشته های دخترک

[ جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]