شیرین تر از عسل...

امشب با فرشته کوچولوی خونمون رفتیم پیاده روی تا خونه مامان بزرگ و بابا بزرگ...

شام همونجا خوردیم و منتظر شدیم که بابا جونت هم از مطب مستقیم بیان اونجا

مامان باباشون رو ببینن. قبلش به عمه جونت اس ام اس زدم که اونها هم بیان دور هم

باشیم... مث همیشه خوش گذشت مخصوصا به گل نازم ساینا جون کلی با مامان و

بابابزرگ عمه و شوهر عمه بازی کردی و خندیدی... خیلی بامزه تر شده بودی بخصوص

اون قسمتش که رفتی زیر مبل... قربونت برم عزیزم... که انقد شیرین و ناز تر میشی هر

روز...

این هوش سرشارت بد جوری منو به هوس میندازه که دست از آموزشت ور ندارم... از

هر فرصتی استفاده میکنم واست... امروز از مامان بزرگت خواستم که پروندههای

درسی بابایی رو پیدا کنن و به من بدن... عجب بابای با هوش و درس خونی داری

عزیزم... نمره کمتر از 18 پیدا نمی شد تو کارنامه های دبیرستان...

خوشحالم، ظاهرا تو همه چیز رو از بابا جونت به ارث بردی عزیزم... خوشحالم که خدای

بزرگ شما دو گنج واقعی رو به من داده... دیگه هیچی ازش نمی خوام جز سلامتی

همه...

دوست داریم دختر نازم...

منم برم درس بخونم عزیزم... واسم دعا کن واسه ارشد...

مممممممممممممممم :-*

 

[ دوشنبه ٤ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]