عزیزم اولین روز غذا خوردنت مبارک...

 دختر گل ما امروز واسه اولین بار غذا خوردن رو تجربه کرد... با حضور دوستای

گلم مرضیه جون و مریم جون یه جشن 4 نفره به مناسبت اولین روز غذا خوردن

دخترم رو برگزار کردیم... کلی به ساینای عزیزم خوش گذشت... بعد از یک

ساعت شادی و خنده... منتظر شدیم بارون بند بیاد که بریم بیرونم عکس

بگیریم... ولی مگه بند میومد... خلاصه مجبور شدیم با ماشین بریم خیابون

گردی زیر بارون. حدودا 1 ساعت بعد پیاده شدیم و تو یکی از باغای اطراف

خونه رفتیم و کلی عکس پاییزی انداختیم... خیلی خیلی خوش گذشت... نزدیک

ظهر غذا سفارش دادیم و اومدیم خونه منتظر همسرم شدیم تا با هم ناهار

بخوریم. کلی امروز 5 نفری شاد بودیم...مث همیشه... خدارو شکر میکنم که

اینجا تو این شهر دوستان تنهامون نمیزارن... بعد از 6 سال زندگی توی شهر

غریب احساس میکنم با شهر و آدماش مانوس شدم... دلم نمیخواد از اینجا

بریم ولی بخاطر ساینا جون تا قبل از شروع سه سالگی باید از اینجا بریم...

عصر ساعت 5 دوستای عزیزم رفتن... و منو ساینا جونم رفتیم حموم و آب

بازی... الانم بعد از شیر خوردن... دخترم به خواب عمیقی فرو رفته...

خدایا شکرت به خاطر تمامی نعماتی که به ما بندگان عطا میکنی...

دوستت داریم...

Image and video hosting by TinyPic

[ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]