سلامی دوباره

الان یک هفته ای میشه که برگشتیم... ولی زیاد حس و حال وبلاگ نویسی نداشتم

یکی از دلایلش این بود که، از عکسهای سفر راضی نبودم، منم که عاشق عکسهایی

هستم که هر روز از ساینا میندازم.ساینا شیطون تر شده و وقتی میخوام شات کنم

خانوم  همش در حال راه رفتنه... و تار و مار میکنه عکس رو... عکسهای دیگش توی

مموری دوربین اسیر شدن... چون رم ریدرم خراب شده واسه همین هنوز نریختم...

 

بگذریم این پست رو فعلا بدون عکس برگزار میکنم... تا بعدا که حس آپیدن عکس بیاد

سراغم.

 

توی این مدت که نبودیم یه عید رو پشت سر گذاشتیم که با تاخیر تبریک میگم...

عید بعدی هم که مخصوصا سیدها و سادات باید عیدی بدن که خداروشکر ما

جفتشون رو تو خونه داریم... سید حمیدرضا و ساینا سادات... پیشاپیش به

هر دوتاشون تبریک میگم و به تمام دوستای وبلاگیم که احتمالا جزو سید و سادات

هستن.

 

٣ آذر هم که تولد وبلاگ ساینا خانوم بود... البته دوتا وبلاگ دیگه هم طی سالهای

گذشته از پرشین بلاگ داشتم که بی هدف ایجادشون کرده بود... چون اصولا من

اهل نوشتن نیستم... و فکر هم نمیکردم که انگیزه ای قوی تر از نی نی بتونه

منو وادار به نوشتن های الکترونیکی و ثبت خاطراتش بخصوص توی نی نی سایت

کنه. به هر حال از تاریخ افتتاح وبلاگ ساینا ١ سال گذشت...

 

یادش بخیر زمانی پارسال این موقع ساینا تازه روروئکی شده بود که به نظر من جزو

بهترین دوران فراغت از شلوغ کاریهای نینی ها محسوب میشه... واسه خودش تمام

اتاقها سر میزد و کاملامتراژ خونه دستش اومده بود... فکر میکردم واقعا بچه بزرگ کردن

چقدر راحت میتونه باشه... واسه همین بی درنگ تصمیم گرفتم که حتما حتما توی

آزمون کارشناسی ارشد شرکت کنم و مصمم به سعی و تلاش در جهت قبولی و رفتن

به دانشگاه بودم.

 

بعد از درس خوندن تقریبا ١ ماهه ای که داشتم و همزمان شده بود با غذا خور شدن

ساینا خانوم و ذیق وقت و کم حوصلگی که نسبت به تستهای دروسم نشون میدادم

به اضافه اینکه در صدد بودم که روی عکسهای ساینا کار کنم و به کارهایی مث طراحی

تقویم ساینایی و کارهای فتوشاپی که سالها قبل نصفه نیمه رها کرده بودم و دلبستگی

به دوستای وبلاگی و نی نی سایتی در کل باعث شد که فکر دانشگاه رفتن رو تا اطلاع

ثانوی از کلم بیرون کنم بخصوص که در صورت قبولی هم مجبور بودم در رفت آمد بین

شهری باشم و ساینا رو تنها بزارم که واقعا غیر ممکنه... حتی اگر خونواده پدری خودم در

کنارم بودن هم راضی به همچین کاری نمیشدم... هر روز که میگذره وابستگی ها

بیشتر میشه نیاز به محبت و آموزش و پرورش بچه ای که از وجود خود آدمه اصلا اجازه

نمیده که حتی یک روز هم ازش غافل باشی... به طوریکه خدای نخواسته سالها

بعد حسرت روزهای جدایی که هر کدومش ارزشمند تر از قبله رو بخورم.

 

زمانی که دوستای خوبم یا عمه جون ساینا میان و میبرنش پیش خودشون با اینکه

خیالم از بابت اونها حسابی راحته ولی بازم فکر میکنم اگه الان پیش خودم باشه

حتما بهتر غذا میخوره و هزارتا چیز دیگه... و جالب اینکه ساینا از دست دوست جونام

و عمه جونش به راحتی غذا رو قبول میکنه... واقعا تنوع طلبه این دختر......

 

خوب بگذریم زیادی پر حرفی کردم...

اصل قضیه که سفر ١٠ روزه ما بود فراموش شد...

 

تمام قصه سفر رو توی آرشیو خاطرات ساینا نوشتم... واسه همین اینجا نیاز نمیبینم

تکرار کنم... خلاصه سفر اینکه ما صبح زود حرکت کردیم به سمت خونه خواهرم اینا

که فارسجین تاکستان هستن... شب رسیدیم اونجا... فردا ظهرش هم به اتفاق بچه ها

و شوهر خواهر عزیز رفتیم سقز و بانه... قصد خرید آنچنانی نداشتم... فقط مایحتاج

پرمصرف روزانه که بیشتر پوشک موشک واسه ساینا بود... مواد شوینده ظرفشویی

یه پلو پز دیجیتالی و چند تا سفارش از بقیه... بیشتر قصدمون تفریح بود و گردش...

وگرنه کل قضیه بانه رفتن ما ٣٠ ساعت هم نشد...

بقیه روزهارو با خواهر و خواهر زاده ها و بقیه به تفریح و دید و بازدید گذشت...

و واقعا خوش گذشت بخصوص به ساینا که حسابی عادت کرده بود...

[ پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]