دوستت دارم خدا جون...

سلام دوستای گلم... من الان خوابم... و دارم با شما حرف میزنم... پریشب

حالم زیاد خوش نبود و همش نق میزدم... ساعت 2 نیم نصف شب پا شدم

ازخواب و بی تابی میکردم... مامان و بابا هم بیدار شدن و منو آروم میکردن... یه

مقدار از داروهای گیاهی که مامان بزرگ واسم درست کرده بودن و من با

خوردن اونا آروم میشم رو خوردم و حدود۵ صبح خوابم برد تا سا عت 9 که با

صدای زنگ تلفن بیدار شدم... دوست مامان جونم، خاله مرضی جون بودن که

قرار داشتیم بریم بیرون با هم... خلاصه رفتیم و ظهر که برگشتیم دوباره می

شروع کردم به بیتابی و نق زدن مامان بابا کم کم نگران شدن و نوبت گرفتیم

آخر شب بریم پیش متخصص. ولی خداییش وقتی توی هوای آزاد خنک هستم

همیشه حالم خوبه... واسه همین یه کم زود تر رفتیم حوالی مطب دکتر پارک

کردیم و بقیش رو پیاده رفتیم... دکتر میگفت: این که چیزیش نیست... ولی

بیقراری هاش ماله غذاییه که واسش شروع کردین... میگفت که از هفته آینده

فرنی با آب جوش بخورم بجای فرنی با شیر... خلاصه الانم که صبحه

دوشنبست خیلی حالم خوبه صبح مامان زنگ زدن خونه مامان بزرگ و خونه

خاله جونم و کلی صحبت کردیم و خندیدیم...

مامان و بابا دوباره خوشحالن که من سرحال و سالمم...

خدارو شکر...

مث همیشه....

دوستت دارم خدا جون که انقد مهربونی

ممممممممممممممممممممممممممم:-*
Image and video hosting by TinyPic

[ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ آزاده ]