ساینا در روزهایی که گذشت...

از نظر من روزهای خاکستری زندگیمون (هر وقت اینو میگم همسرم شاکی میشه و

میگه ناشکری نکنم)... آخه هم خود حمید مریض شده هم ساینا...خداروشکر حال

دوتاشون رو به بهبودیه...از روزی که از سفر برگشتیم یکسره مشغول پرستاری از ساینا

و حمید بودم...

بیشتر از یک هفته است که ساینا تب همراه با هر دو نوع اس اس...(اسمهاشون رو

نمیارم)شده  و اخیرا هم که تنش ریخته بیرون و احتمالا دچار رزئولا شده....

تب کردن های مکرر اونم تا 39 و 40...

ناگفته نماند که اولین پنی سیلین عمرش رو هم تجربه کرد......

خدا میدونه که چقدر توی این مدت من و همسرم غصه خوردیم... آخه نه غذا

میخورد نه خواب درست حسابی داشت...

کلی گوشت تنش آب شده... خیلی سختتر میگذره وقتی بچه آدم، 

مریض شه اینو همه مامانها میدونن...

آرزو میکنم هیچ بچه ای دچار هیچ نوع ویروسی نشه...

عادت به آپیدن های طولانی ندارم... واسه همین چند تا عکس از روزهای بیماری

عسل خانوم میزارم...

 

توی تمام عکسها بجز آخرین عکس ساینا تب داره...

 

 

این عکس واسه همین امروزه دیدم ساینا غیبش زده... اومدم بیرون دیدم روی بالکن به این شکل خوابش برده...

[ یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ آزاده ]